Sunday, August 13, 2006



آقا ببخشید امروز چند شنبه ست؟

برو پی ِ کارت جَوون دِلت خوشه ها
...
قربان ساعت خدمتتون هست؟

آره ، ولی نمی دونم چرا ساعت هــفــت نمی شه
...
جناب آتیش دارید؟

نه خیر ، من سیگارُ ترک کردم
...
آقا روزنامه امروز اُمد؟

نه بابا ، چند روز ِ دیگه اصلا خبری نیست
...
ببخشید ، من دنبال این آدرس می گردم؟

شرمنده ، من سواد ندارم
...
معذرت می خوام بــانــو ، این دُرو برا کــافه ایی پیدا می شه؟

آره ، منم می رم همونجا
...
و بعد از شنیدن جواب اون بــانــو ، روزنامه امروز رو زدم زیر بغلم
نگاهی به ساعتم کردم که نزدیک هــفــت بود
سیگارمُ با فندکم روشن کردم و چون آدرسُ از حفظ بودم
در یک روز تابستانی به دنبالش رفتم

................
Hepta

Friday, July 21, 2006


برسان باده که غم روی نمود ای ساقی

این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی

.......... .......... .......... .......... ..........

هدیه ای برای روز تولدم
85/4/30
2006/21/7

واین همه سال گذشتُ ... هنوز به موهایت قسم دلتنگم

Tuesday, June 27, 2006


بامدادان كه چشم ها يت را مي گشايي

روبرويت قابيست

پشت قاب ديواريست

پشت ديوار خانه همسايه

خانه همسايه پشتش با غيست

و در آن باغ پيرمردي نشسته تنها با عصايش

و به اين مي انديشد

كه اگر عصايش نبود

او تنهاي تنها بود


..........................
Hepta

Saturday, June 17, 2006


برو

برو از عشق مگو

برو اي دخترك هزره پست

تو كه گفتي با من عاشق چشمانت

اما در چتر نگاهم زير باران رفتي

تو كه گفتي با من باز، عاشق چشمانت

اما در برف نگاهم ردپايي هم نزاشتي

برو

برو از شب مگو كه در آن بستر شادي تو به من غم فروختي

برو اي دخترك پر طمع شهوتُ با حس ِ حوس

برو

برو از عشق مگو


....... ....... ....... .......
.....زمستان 83......Hepta

Friday, June 09, 2006


روبرويم پنجره

پنجره باز

روبرويش خانه همسايه

خانه همسايه تاريك

خانه همسايه، بالايش بام ، روي بامش آسمان ، آسمانش قرمز

پنجره هايش بسته

پشت پنجره ها پرده ها با يكديگر مي گويند ، شبشان شاد است

آسمانش ابريست ، ابرها روي ماه ، ماه پشت ابرها

ساعتم مي گويدكه به صبح كم مانده

با خودم مي گويم فردا خورشيد مي آيد

اما فردا شب ، ماه زير ابرها مي ماند يا نمي ماند؟؟؟؟؟؟؟

فردا شب هم آمد ، ماه هم آمد

و چه بس بهتر كه بماند پشت ابرها ، تا نبينم روي ماهش

ساعتم زنگي زد

كوك آن روي هــفــت بود ، آري وقت رفتن بود

و راستي ، راستي ، ديگر پايانش بود

پنجره را بستم ، قصد رفتن كردم

در خيابان بودم، روي شانه هاشان ومرا مي بردند

و با هر قدم كاستي از عمر خودشان


وهيچ كس نپرسيد كه چرا آن شب پنجره اش باز بودو



....... ....... ...... .......
زمستان84 ....... Hepta

Sunday, June 04, 2006


شايد اگر بيايي بازهم بــبـوســمت

شايد اگر بيايي بازهم در آغوشت بگيرم

شايد اگر بيايي بازهم سرت را روي شانه هايم بگذارم و

: زير گوشت بگويم

هـــــــش ...، هــــــــش...، هــــــــش

اما

راستي اين را به تو بگويم

نيامــدنت ، به از آمدنــت

شايــد اگر بـيـايي من نبـاشـم

زيرا

بــه قــول قــلمــي


روزهــا طــولانـــي

شب ها طــولانــي

عـــمـــر كـــوتـــاه

Wednesday, May 31, 2006



بــه يـــاد فــرهــاد
..... ..... ..... ..... .....

جـــمــعــه حـــرف تــازه اي بــرام نــداشــت



هــرچــي بــود بــيــشــتـر از ايــن ها گــفــتــه بــود




..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... ..... .....


هنوزم كه هنوز ِ روزهاي هفتهَ رو با سوت فــرهـــاد سوت مي زنم